ولایت غور

بنام خداوند گردان سپهر = فروزندهء مشعل ما ومهر = به ارض مقدس به بیت الحرام = به مهد محمد علیه السلام = به غور بلند و حصار بلند = که از چرخ گردان نبیند گزند

 شیر پس از استماع ودقت به سخنان آنها گفت: این فیصله تصمیمی است که گرفته شده؛ و وضع باید بهمین منوال ادامه یابد؛ شاهد بودید که هجوم گسترده دوپا ها به این سرزمین وبه این جنگل چه مصیبتی را به بار آورد.

فیل سکوت؛ بامعنای نموده و گفت: من اینقدر تصور دارم که پست ها عوضی است؛ وهیچ کاری به اهل آن سپرده نشده است؛ وشاید این همان ادامه ی کاری باشد که صیادان دسته جمعی به جنگل حمله نموده وجان حیوانات به شمول شیر سلطان؛ این سرزمین را گرفتند؛ بااین وجود برای منی فیل هیچ گزند وحوادثی نمیتواند اثر بدی بجای گذارد.

روباه که خودش را پس ازشنیدن سخنان؛ شیر و فیل؛ تنها احساس میکرد؛ بناکرد به پا فشاری وارائه استدلال وبی عدالتی که حاکم برسرنوشت ها گردیده است.

شیر بار دوم به موضع گیری اش افزود؛ وروباه سماجت بیشتری بخرج داد؛ شیر رو به فیل نموده وگفت؛ من سخنان شمارا شنیدم؛ درفراغت وقت؛ زمانی دیگر باز شمارا خواهم خواست؛ ودرحال حاضر شما رخصت هستید؛ من و روباه ادامه بحث را پی میگیریم.

وآنگاه شیر بزبان دیگر و به طرق دیگر؛ هرچند سعی کرد؛ که به قناعت روباه به پردازد؛ رو باه نپذیرفت؛ درنهایت شیر به ستوه آمد وفریاد کشید؛ روباه تو باجانت بازی میکنی؛ دراین جنگل هیچ حیوانِ در پوست خودش پست ندارد؛ وظایف محوله ما؛ شانسی است که روی دوش من نشسته است؛ ومن به هیچ عنوان حاضر نیستم این موقعیت بدست آمده را از دست بدهم؛ ولو اینکه هر روز این سرزمین آماج نفوذ دو پایان قرار گیرد؛ وجان وجان ها وحتی گروه گروه حیوانات تلف شوند.

وآنگاه شیر به ادامه افزود: ماحیوانیم وبدون شک از موجودات دوپای تحت نام انسان گاهی عقب مانده ترهستیم؛ اما درحقیقت تاجای که من سراغ دارم؛ در بسیاری از سرزمین های حاکمان انسان؛ رضایتی از تطبیق عدالت موجود نیست؛ یک قوم و یک گروه ویک حزب ویک عده مردم حاکمند وهمه چیز در اختیار شان؛ وبسیاری از مردم وطبقات دیگر مظلوم وتهیدست وکسانی هستند که یوغ ستم برسرنوشت شان حاکمیت دارد.

هرچه مرغ حـــق است پر بسته
هرچـــه مـــــردار خـــوار در پر واز

دشــــمن آزاد ودوســــتان در بند
سنگ ها بسته است وسگ باز.

روباه پس از استماع سخنان شیر گفت: عالیجناب! چرا ظلم وستم وبی عدالتی؛ حق تلفی؛ قلدری؛ خود محوری؛ خود خواهی؛ خود پسندی و همه انواع دستاورد های شومی که در گذشته بر این جنگل حاکم بود؛ هم اکنون به اوج وبه کهکشان خودش رسیده است؟ و فریاد وانفسا! ازحلقوم همه حیوانات شنیده میشود و چرا روال امور به اهل آن سپرده نمیشود؟ من عاصی هستم ومن علیه این بیدادگری عصیان میکنم وطغیانم را به گوش ها میرسانم.

 شیر که از رگبار کلمات روباه به ستوه آمده بود فریاد کشید؛ روباه! درگذشته من به خاطر دارم که انسان ها همواره حیله گری و مکاری ونقش شیادی وحقه بازی وفریب و اغواء ومردم آزاری ومردم فریبی وگمراهی دیگران را به نحوه رفتار وعملکرد تو مثال میزدند؛ تومرغ دزدی هستی که انسان ها دشمن دزدند؛ وهم اکنون من متیقین میشوم که انسان در این باره به کنه حقیقت رسیده است؛ وتو روباه؛ حیله گری بزرگ هستی.

روباه سکوتی نموده وباتغیر لحن گفت:

حضرت عالی؛ جناب محترم؛ سرسلسله دار این جنگل واین کشور! من درگذشته نیز باری وبارهای به حضور سلطان جنگل؛ حضوری بهم رساندم و دساتیری را دستور اخذ نمودم و پیشنهاداتی را ارائه داشتم؛ اما شما با آن همه شیران ویا سلطان ها تفاوتِ فاحش دارید.

وعلاوتا باید به عرض برسانم؛ وقتی انسان ها از من پیروی دارند وبه روش های به من متوسل میشوند؛ این افتخار به سلطان جنگل است؛ که روباهی توانسته است؛ انسان های را بسوی مشی و رسوم خودش سوق دهد. من روش ناانسانی آنهارا نیاموختم؛ انان هستند که روش های مرا اموخته وبرمنی حیوان افتخار داده اند که زیر بار احسان شان کنم و بگویم؛صفت روباه برفرق سر و اندیشه وراه و روش تان میمنت باد.

 اگر اتهام روباه مرغ دزدی است که من به آن معترفم؛ ایکاش از این انسان ها پرسیده میشد؛ وطنفروشی؛ مزدوربیگانه بودن؛ به سرنای بیگانه رقصیدن؛ نشیمنگاه اجانب را لیسیدن؛ معامله گری برسرخون همنوعان؛ اختلاس وغارت اموال ملی؛ رواج ارتشاء وگسترش فرهنگ بیگانگان؛ باگرگ دنبه خوردن؛ بامیش ناله سردادن؛ واز خود موجودی ساختن که به کاه بزنی خر نخورد و به استخوان بزنی سگ نمیخورد؛ملوث بودن وبه خاطر رسیدن به قدرت وثروت دست به هرکاری زدن؛ روا و به جا است؛ اما دزدیدن مرغ بوسیله روباه خیانت وجنایت نابخشودنی.

 و باید اضافه نمایم که جناب شما درشناخت عده ی از این انسان ها؛ آگاهی کامل ندارید؛ چند روز قبل سگی دنبالم نمود؛ وپس از طی نمودن مصافحه راه؛ درکناری ایستادم و از سگ خواستم لحظه ی با من مهربان باشد ودمی بامن صحبت بدارد؛ وانگاه دمبم را کنده وبرگردد؛ که مورد اجابت جناب سگ واقع گردید؛ و بین ما ملاقات طولانی وبحث ادامه یافت؛ واین سگ؛ این فرمانبردار واهلی شده به انسان؛ وقتی درد دلش را برایم بازگو کرد وگفت:

 انسانیت در بیشتر انسان ها باقی نمانده و عده ی زیادی از این انسان ها؛ تغییر جهت داده و به روش های حیوانی رو آورده اند؛ چنانکه سگ دیگر به تبصبص کردن و عو عو کردن به عده ی از این انسان ها نمیرسد؛ وانسان ها در آموزشگاه؛ بوت پاکی؛ ومالیدن آویزه ها؛ بلی گویی وآستان بوسی؛ چندین بار ازسگ تبصبص بهتری دارند و چندین برابر سگ در عو عو کردن و پاس نمودن از ولینعمت خود؛ دست و پای و دهان سگ را بسته اند.

 وسگ مانده ودرمانده است؛ که این روندی که انسان های بخاطر قدرت و ثروت؛ کفش سگ وپوست سگ وغریزه سگ را بخود تزریق ویا خورانده اند؛ آینده سگ ویافتن یک تکه استخوانِ برای سگ به کجا خواهد انجامید؟ و... و چه بسیارند انسان های که به خاطر یک استخوان به سگ تبدیل شده اند.

جلالتمآب؛ بزرگوار؛ حضرت سلطان جنگل! چند روز پیش شاهد حمله گرگی بر سر انسان بودم؛ وانسان داد میزد؛ ای گرگ بیرحم؛ من گوسفند نیستم که دنبه داشته باشم؛ خر نیستم که نشیمنگاهم برایت طعمه بدهد؛ انسانم که هرگزبه حیوانیت تو برخوردی نداشتم؛ این سخنان چنان گرگ را خشمگین ساخته بود که از سرتاپا غضب وخشونت شد؛ ودرنهایت روبمن کرد وگفت این انسان ازهمه ما حیوانات بدتر است؛ دریک حمله انتحاری جان گروه گروه از همنوعان خودش را به شمول زن ومرد؛ پیر و جوان رهگذر وعامه ی مردم بیگناه را میگیرد؛ ونام ما حیواناتی را که صد بار از این ناکسان و بیرحمان پست فطرت؛ ونامردان مزور بیگانه و فرمانبران زر و زور وتزویر بهتریم؛ بدنام میکنند.

جناب سلطان! یادم آمد همین چند روز پیش شغالی را دیدم که هراسان خودش را به داخل جنگل انداخت و چنان به سرعت میدوید که من بر خود لازم دیدم اورا تعقیب کنم؛ و وقتی او دید من دنبالش هستم؛ ایستاد وگفت چی میخواهی؟ گفتم هیچی فقط بگو چرا بااین سرعت فرارمیکنی؟ لحظه به من نگریست و ادامه داد:

 شغالی در بیرون از جنگل برای خودش لقب شیر را میداد ومن ازترس اینکه این خبر اگر به سلطان جنگل برسد؛ نشود که به بهاء یاوه سرائی؛ وجفنگ سردادن او مرا بگیرند؛ ودر دادگاهی انسانی؛ نه حیوانی؛ همان دادگاه های که آفتاب دزد را به دارمیاویزد و به دزدان بزرگ درود میفرستد؛ همان دادگاه های که عدالت قربانی ارتشاء وخیانت شده است؛ همان دادگاهی که بچه دزد خاین و پست را محکوم مینماید و انتحارکنندگان را؛ زنده نگاه میدارد؛ تادسته جمعی وگروهی وسیله فرار شان بوسیله برادر شان فراهم گردد؛ به محاکمه ام بکشانند؛ فرارمیکردم که دیدم تو دنبالم افتادی.

جناب سلطان! اگر بیان این حقیقت؛ سبب آن گردد که پوستم بوسیله حیوانات تحت فرمان؛ ازبدنم کنده شود؛ به عرض رساند نیم؛ که از زمان جلوس تان بر اریکه قدرت؛ همواره دست داشته های این جنگل وزیست کنندگانش بوسیله تصمیم بگیران بی بند وبار ودر راس؛ خود عالی جناب؛ به تاراج رفته است.

هویت وسرفرازی ها وافتخارات؛هرگاهی باشعار دادن وافتخارنمودن به کفتاران پیر سرزمین های دیگر؛ که زمانی از آنان قهرمان توصیف نمودید وزمانِ دیگر متجاوز؛ وهمچنان به برادران دربند واسیرتان که درسرزمین بیگانه نسخه مرگ به فرمان باداران خود؛ به این سرزمین مینویسند؛ واسیاب خون را به گردش میگیرند وکلمه برادران ناراضی رایدک کش شان قراردادید؛ سبب تمام بدبختی ها وخون های ریخته شده وبربادی این جغرافیا هستید.

خلاصه کلام، حضرت عالی! ازشما خواستارم که فیل را خواسته وموقعیت های مارا عوض فرمائید؛ که مراتاب وتوان بیشتری نیست؛ وهرگاه وبیگاه سبب ضیاع وقت جناب شما نگردم.

شیر دید کار از چاره گذشته وروباه از خواستش دست بردار نیست؛ او را مخاطب ساخت و گفت:هم اکنون بمن بنگر که واپسین دم حیات تواست؛ وشیر باعصبانیت بی حد پوست را از سرش گرفت؛ روباه با تعجب دید که وقتی پوست شیر از دوشش برداشته شد؛ جناب خر ظاهرشد؛شیر فریاد کشید؛ روباه در این جنگل همانطوریکه تودرپست فیل هستی؛همگان درپست های عوضی قرار دارند؛ حتی آدم ها پست حیوانات را به تن کرده اند ودر لابلای ما درفعالیتند؛تصمیم نهائی این است که تاجای امکان باید امنیت وآرامش وآسایش به این دیاربرنگردد؛ بهمین سبب این اجتماع مختلطی از شمشیر زن و دهل زن و.....

 روباه فریاد کشید؛ ای وای؛ ای داد وبیداد؛ ای دریغا و... خر؛ خر؛ خر برما به عنوان سلطان جنگل حاکم گشته است؛ این کله خر ومغزخر وفرمان خر ودستورالعمل های خر است؛ یک طویله خرو خرانند؛ که به سرنوشت ها حاکم شده اند.

این جنگل اینطور به بی بند وباری ولگام گسیختگی وهرج ومرج وظلم وبی عدالتی؛ مواجه شده است؛ هنوز فریاد داد خواهی روباه به اخر نرسیده بود که خر جلدش را رویش کشید؛ وفرمانبران را به حضور خواست ودستورصادرکرد؛ تا اول دهان روباه را به بندند؛ وسپس تکه پاره اش نمایند؛ گرگ های وحشی وتربیه یافته درکنار سلطان؛ طبق دستورعمل نمودند.

نوراحمد رجاء


ن : غــــور
ت : یکشنبه هجدهم دی 1390