بازی زمستانی سیاسیون در ولایت غور
از زمان انتصاب عبدالله هیواد بحیث والی غور درطی یک سا ل و اندی که گذشت اختلافات فزایندهء میان او و وکلای غور در ولسی جرگه و مشرانو جرگه وجود داشته و هر از گاهی جدی تر و شدید تر گردیده است. عبدالله هیواد که از جایگاه و پایگاه مردمی بر خوردار نیست با تکیه با قوماندانان مسلح محلی همواره کوشیده تا مخالفین سیاسی اش را سرکوب نماید و با تمویل نمودن بعضی گروپ های خورد و کوچک محلی تلاش کرده تا مخالفین خود را در محلات اصلی شان مصروف نگهدارد. از طرف دیگر او باشناخت و روابط که با کرزی و خانواده وی دارد توانسته در ارگانهای محلی و سایر بخش های کلیدی حکومتی مانع پیشبرد کار توسط وکلا گردد. ازینرو وکلای غور که همه هست و بود خود را در مخاطره دیدند به تقلی در آمده و بازی ابتدایی و کودکانه را به اشکال گوناگون به راه انداختند. آنها با استمداد نمودن از جوانان ، علما، اربابان و شیخ وکبار تلاش میورزند تا هیواد را بدنام ساخته حکومت تحت اداره او را ضعیف و بی کفایت جلوه دهند. اما درطی دو مرحله یکی آمدن هیئت ارگانهای محل و دیگری مرحله انتقال مسئولیت های امنیتی توسط اشرف غنی احمدزی مخالفین هیواد ناکام ماندند. اگرچه از قول یکی از مسئولین بلند پایه محلی غور گفته شده که اشرف غنی احمد زی والی غور را " شراب خور" خطاب کرده، واگر چنین باشد بازهم اندکی درد وکلأ تسکین میگردد. ناگفته نباید گذاشت اختلافات بسیار عمیقی بین والی از یکسو و قوماندان امنیه و ریس امنیت ملی از سوی دیگر وجود دارد که این امر باعث متلاشی شدن انضباط ودسپلین در ارگانهای امنیتی و برهم ریختن شیرازه دولت داری گردیده است.
به نظر نگارنده این سطور ، به نفع مردم غور خواهد بود تا هرسه چهره منحوس که بر اساس بی کفایتی و حماقت آنها گراف امنیت ضریب صفر گردیده و با تداوم وضعیت نا هنجار فعلی بدون تردید با فرأ رسیدن فصل بهار در سراسر غور گروپ های مسلح غیر قانون مسلط خواهند شد، به اتفاق هم از وظایف شان استعفأ دهند تا جای آنها را افراد توانمند، مبتکر، با کفایت، دلسوز و وطن پرست بعهده بگیرد. در غیرآن مصیبت بالای مصیبت بر مردم مظلوم غور نازل خواهدشد ، رنج و مشقت و بدبختی را باید تنها مردم غور بکشند.
طنزینه ذیل به این مناسبت تقدیم میگردد:
یکی بود یکی نبود. در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر! به وزیر امر کرد که "راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند".
وزیر
تفکری کرد و طوماری نوشت و به جارچیان داد
تا در سراسر شهرها و دهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد
آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد و ارزش جان
مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه
اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن
و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه
گفت: "ای وزیر این همه آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب
مخملی کنیم؟" وزیر گفت: " نگران نباشید اعلی
حضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را
خالی کنند."
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است، اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است! و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد؟!
آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که " تازه جانم، خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست! و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند." با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد؟!
فکاهیات
بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده! یا برای کنترل بر روده اش
چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده! یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ مردم می چسباند
واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند!
نگهبانان
حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی
خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو(!) را دستگیر می کردند و به منکرات
می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای
بوناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند!
مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند! در کوچه های شهر نگاهی به اینسو و آنسو می انداختند و پیفی می دادند! حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند، لوبیا و نان جو می خوردند و گروپ گوز(!) راه می انداختند! بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند.
و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.
با خواندن طنز فوق به یاد اوج گیری اختلافات بین اقوام غور افتادم و با خود گفتم شاه غور با وزیران زیرکش درتبانی با سایر مسئولین فوق الذکر نیز با نیرنگ های گوناگونی صدای مردم غور را توسط خود شان خفه میکنند و این فرصت طلایی میباشد برای پیاده نمودن امیال و آرزوهای خود پسندانه و نفسانی شان . چنانچه در هنگام توزیع زمین های جنوب دریای هریرود بازی ماهرانه که طراح و مبتکر آن یکی از وزیران قریب شاه بود راه افتاد و بهمکاری عثمان سوخته شهردار غدار غور عملی گردید که حد اقل پیشرفت چغچران از نظر ساختمانی به شیوه استندرد را برای پنجاه سال به عقب انداخت و ازین بازی فقط چند مفسد سود برد. اینبار درفصل زمستان نیز بازی شبیه بازی تابستان آغاز گردیده است. برنده و بازنده آن را زمان تعین خواهد کرد.
درجریان بازی های سیاسیون عالمان بی علم و روشنفکران تاریک فکر ما بعنوان ابزار مورد استفاده قرار میگیرند و بجای آنکه جامعه مدنی ما مردم را بسوی مدنیت دعوت نماید و عالم دینی ما رسالت دینی اش را در روشنی دین مقدس اسلام بیان کند خود با جمود فکری ترویج کننده فرهنگ تحجر با لباس دیموکراسی نوین غربی میباشند. بهرصورت اگر این ملاباشد و این مکتب آینده غور را خراب میبینم !!