نامه پیامبر به قیصر پادشاه روم
نامه پیامبر به قیصر پادشاه روم
بزار از دِحْیه کلبى t روایت نموده که وى گفت: پیامبر خدا ص مرا با نامهاى نزد قیصر فرستاد، نزد وى رفته آن نامه را برایش دادم، در آن اثناء یک برادر زادهاش که روى سرخ و چشمان کبود، موهاى نرم و فروهشته داشت، با وى بود، چون نامه را خواند، در آن چنین نوشته شده بود: مِنْ مُحَمَّد رَسُوْلِاللَّهِاِلى هِرَقْل صَاحِبِ الرُّوم
«از محمّد فرستاده خدا به هرقل صاحب روم» راوى مىگوید: برادرزادهاش نفس بلندى از طریق بینى خود کشیده، گفت: این نامه امروز خوانده نمىشود. قیصر به او گفت: چرا؟ برادرزادهاش جواب داد: وى نامه را به نام خود شروع نموده و در عوض «پادشاه روم» نوشته است: «صاحب روم» قیصر گفت: این نامه را حتماً بخوان. وى چون نامه را خواند و دیگران از نزد قیصر بیرون رفتند، قیصر مرا نزد خود فراخواند و اسقف را طلب نمود تا آنجا حاضر شود – اسقف صاحب کار آنها بود و به آنان مشورت مىداد – آنها اسقف را مطّلع ساختند، و قیصر (نیز) او را با خبر ساخته و کتاب را برایش خواند. اسقف به قیصر گفت: این همان کسى است که ما انتظار وى را مىکشیدیم، و عیسى(علیهالسلام) ما را به آمدن او بشارت داده بود. قیصر از اسقف پرسید: پس به من چه امر مىکنى؟ اسقف خطاب به قیصر گفت: من وى را تصدیق نموده و از او پیروى مىنمایم: ولى قیصر گفت: اگر من این کار را بکنم پادشاهىام از دست مىرود. بعد از آن از نزد وى بیرون شدیم، قیصر کسى را دنبال ابوسفیان که در آن روز (هنوز مشرک بود) و در سرزمین قیصر حضور داشت، فرستاده و پرسید: از این کسى که در سرزمین شما ظهور نموده، صحبت کن که وى کیست؟ ابوسفیان گفت: او یک جوان است. قیصر پرسید: حسب و نسب وى در میان شما چطور است؟ گفت: در حسب و نسب هیچ کس ما از وى افضل نیست. قیصر گفت: این نشانه نبوّت است. پرسید: صدق و راستگویى وى چطور است؟ گفت: هرگز دروغ نگفته است. قیصر باز گفت: این نشان نبوّت است. قیصر در ادامه پرسید: کسانى که از شما بیرون شده و به طرف وى مىروند دوباره به طرف شما بر مىگردند؟ گفت: خیر، قیصر گفت: اى علّامت نبوّت است. و پرسید، آیا وقتى که یکجا با اصحابش به جنگ بیرون مىشود، شکست هم مىخورد؟ ابوسفیان گفت: قومى با وى جنگیدند، و او آنها را شکست داد، و آنها نیز وى را شکست دادند. قیصر گفت: این نشانه نبوّت است. راوى میگوید: قیصر بار دیگر مرا خواست و گفت: به رفیقت بگو، من مىدانم که وى نبى است، ولى با این همه سلطنت و پادشاهیم را ترک نمىکنم.
راوى مىگوید: آنها هر روز یکشنبه به اطراف اسقف جمع مىشدند، او براى شان خارج شده، صحبت مىنمود، و وعظ مىکرد، امّا این بار چون روز یکشنبه فرا رسید او بیرون نرفت و تا روز یکشنبه آینده در آنجا نشست. من نزد وى مىرفتم و او با من صحبت نموده و از من سئوال هایى مى کرد. هنگامى که یکشنبه آینده فرارسید، آنها براى وى انتظار کشیدند تا نزدشان بیرون شود ولى او نزد آنها بیرون نشد، و این را بهانه آورد که مریض مىباشد، و این عمل را بارها تکرار نمود.
آنها کسى را نزدش فرستادند، که یا براى ما بیرون مىشوى، و یا اینکه بر تو داخل شده و به قتلت مىرسانیم، چون ما تو را از ابتدایى که همین عربى آمده است ناآشنا و دگرگون احساس مىکنیم. اسقف به من گفت: این نامه را گرفته و براى رفیقت برده برایش از طرف من سلام بگو، و خبر بده که من شهادت مىدهم: معبودى جز یک خدا نیست، و محمد رسول خداست، و من به وى ایمان آوردم، و او را تصدیق نمودم، و از وى پیروى نمودم، و اینها این عمل مرا زشت پنداشتهاند، و تو آنچه را مىبینى برایش برسان. بعد از آن اسقف نزد آنها بیرون گردید، و او را به قتل رسانیدند… و حدیث را متذکّر شده. هیثمى (۲۳۷و ۲۳۶/۸) مىگوید: در این روایت ابراهیم بن اسماعیل بن یحیى آمده که ضعیف است.
این حدیث را همچنین طبرانى از حدیث دِحیه t به اختصار روایت نموده و در آن یحیى بن عبدالحمید حِمّانى آمده، و وى، چنان که هیثمى (۳۰۶/۵) گفته، ضعیف مىباشد. همچنین این را ابونُعیم در الدلائل (ص۱۲۱) به معناى آن به اختصار روایت نموده است. این حدیث را عبدان بن محمّد مروزى نیز از عبداللَّه بن شداد به مانند این و تمامتر از روایت قبلى روایت کرده. وعبدان ازابن اسحاق از بعض اهل علم روایت نموده که هرقل براى دِحیه t گفت: واى بر تو! من به خدا سوگند، مىدانم که رفیق تو نبى مرسل است، و او همان کسى است که ما انتظار وى را مىکشیدیم و او را در کتاب خود مىیابیم، ولیکن من از رومىها بر جانخود میترسم، و اگر این هراس نمىبود از او پیروى مىکردم، ولى تو نزد ضَغَاطِر اسقف برو، و او را از قضیه رفیقتان آگاه کن، چون وى در روم از من بزرگتر است، و قول نافذ و پرتأثیرى دارد. دحیه t بعد از آن نزد اسقف آمده و او را از قضیه با خبر ساخت. اسقف گفت: رفیق تو به خدا سوگند نبى مرسل است، و ما او را به صفت و اسمش مىشناسیم. بعد از آن اسقف رفت لباسهاى خود را بیرون آورد و لباس سفیدى پوشید، آنگاه نزد رومىها بیرون گردید، و براى شان شهادت حق را داد، آنها به جان وى افتاده و شهیدش ساختند. این را یحیى بن سعید اموى در المغازى و طبرى نیز از ابن اسحاق روایت کردهاند، این چنین در الاصابه (۲۱۶/۲) آمده است.عبداللَّه بن احمد و ابویعلى از سعید بن ابى راشد روایت نمودهاند که گفت : من تنوخى – فرستاده هرقل براى پیامبر خدا ص – را در حِمْص دیدم، او همسایهام بود، و به سن بزرگى و حد فنا رسیده بود – با این که قریب فنا شده بود – به او گفتم: آیا مرا از رساله هِرَقل براى پیامبر خدا ص و نامه پیغمبر خدا براى هرقل خبرمیدهى؟ گفت: آرى، به تو خبر مىدهم. پیامبر خدا وارد تبوک شد، و دِحْیَه کلبى t را نزد هِرَقل فرستاد، چون نامه پیامبر ص رسید هرقل قِسِّیسهاى روم واراکین حرب خود را جمع و دروازه را بر خود و آنها بسته نمود. بعد از آن هرقل گفت: از آمدن این مرد به آنجا آگاهى دارید، وى کسى را نزد من فرستاده، و مرا به قبول نمودن یکى ازین سه چیز دعوت مىکند: مرا دعوت مىکند تا بر دین وى او را متابعت کنم،و یا این که مالمان را به او (به عنوان جزیه) بپردازیم، و سرزمین مان از ما باشد، و یا این که با وى اعلان جنگ بکنیم. قیصر ادامه داده افزود: شما از خلال خواندن کتابهاىتان به خوبى درک مىکنید، که وى همین زیر قدمهاى مرا خواهد گرفت: پس بیایید از دین او پیروى کنیم و یا این که به او با حفظ سرزمین خود جزیه بپردازیم. اشتراک کنندگان در مجلس همه به یکبارگى چون یک مرد صدا کشیدند، حتى کلاههاى شان را از سر بدر نموده گفتند: آیا ما را به این دعوت مىکنى که نصرانیت را ترک کنیم، و یا این که غلام یک اعرابى که از حجاز آمده باشیم؟! چون قیصر این حالت را دید، چنین پنداشت که اگر آنها بیرون روند روابط شان با وى تغییر نموده و رفقاى خود را بر ضد وى تحریک مىکنند و سلطنتش را خراب مىکنند، بدین خاطر گفت: من این را به دلیلى براى شما گفتم تا عزم و استوار بودن تان را بر کار (دین) تان بدانم.
بعد مردى از عرب را که «تُجیب» نام داشت، و از مسیحیان عرب بود خواست و به او گفت: کسى را که حافظهاش خوب باشد و زبان عربى را نیز بداند نزدم بیاور، که او را با جواب نامهاش نزد این مرد روانه کنم. وى نزد من آمد، و هرقل با دادن نامهاى که در استخوانهاى سینه نوشته شده بود به من گفت: این نامه مرا براى این مرد ببر، و آنچه را از سخنانش شنیدى، از آن جمله سه چیز آن را حفظ کن. متوجه باش و ببین که آیا در ارتباط با نامهاى که به من نوشته بود چیزى مىگوید؟ و متوجه باش که چون نامه مرا خواند آیا شب را یاد مىکند؟ به پشتش نگاه کن، آیا در آن چیزى هست که تو را به شک بیندازد؟ (تنوخى مىگوید): من با نامه وى به راه افتادم، تا این که به تبوک رسیدم، دیدم که وى در میان اصحابش بر آبى نشسته است، پرسیدم : رفیقتان کدام است؟ گفته شد: او این مرد است. به طرفش رفته همچنان پیش رفتم تا این که در پیش رویش نشستم. بعد از آن نامه را به او دادم، و او آن را در دامان خود نهاد و سپس فرمود: «تو از کدام قوم هستى؟» گفتم: یک تن از تنوخىها، پرسید: «آیا تو را به دین پدرتان ابراهیم تمایلى هست؟» عرض کردم: من فرستاده و قاصد قومى هستم، و بر دین آن قوم ایمان دارم، و تا به طرف آنها برنگردم از آن دینم برنمى گردم. پیامبر ص فرمود :
(اِنَّکَ لَا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَکِنّاللَّهَ یَهْدِى مَنْ یَشَاء، وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدیْن). (القصص: ۵۶)
ترجمه: «تو کسى را که دوست مىدارى نمىتوانى به راه بیاورى، ولى خداوند کسى را که بخواهد هدایت مىکند، و او بر کسانى که هدایت اختیار مىکنند داناتر است».
«اى برادر تنوخى، من براى نجاشى هم نامه نوشتم[۱] ولى او نامه مرا پاره نمود، و خداوند او را و پادشاهیش را پاره خواهد کرد. و براى رفیق شما نیز نامه نوشتم، امّا او آن را نگه داشت، ومردم از وى تا آن که در زندگى خیر مقدر است، احساس رعب و خوف مىنمایند». تنوخى مىگوید: گفتم: این یکى از همان سه چیزى است که هرقل مرا به آن سفارش نموده است، بدین خاطر تیرى را از جعبه خود بیرون آورده، و آن را در غلاف شمشیرم نوشتم، بعد پیامبر ص نامه را براى مردى که در طرف چپش ایستاده بود داد، پرسیدم: این که نامه در دستش است و آن را براىتان مىخواند کیست؟ گفتند: معاویه، دیدم که در کتاب رفیقم (هرقل) آمده: مرا به طرف جنتى فرا مىخوانى که پهنایى آن چون آسمانها و زمین است، که براى پرهیزگاران آماده شده است، پس آتش (جهنم) در کجا است؟ پیامبر خدا ص فرمود: سبحان اللَّه!! شب که چون روز فرا رسد در کجاست؟ باز تیرى را از جعبه خود بیرون آورده و این را در غلاف شمشیرم نوشتم. هنگامى که از خواندن نامه من فارغ گردید گفت: «تو براى خود حقى دارى، و تو قاصد هستى، اگر نزد ما جایزهاى پیدا مىشد، آن را حتماً برایت تقدیم مىنمودیم، ولى اکنون ما مسافر هستیم، و توشه ما تمام شده است». تنوخى مىگوید: مردى از میان طایفهاى از مردم، پیامبر ص را صدا نمود که من به او عطیهاى تقدیم مىکنم، وى بار خود را باز نمود، و یک دست لباس «صفوریه» را از آن بیرون کشید، و آن را آورده در دامانم گذاشت. پرسیدم: صاحب این لباس کیست؟ گفته شد: عثمان. سپس پیامبر خدا ص فرمود: «چه کسى این مرد را مهمان مىکند؟» در جواب جوانى از انصار پاسخ داد: من. آن انصارى برخاست و من همراهش بلند شدم. هنگامى که از گوشه مجلس گذشتم پیامبر ص مرا صدا نموده گفت: «اى برادر تنوخى». من به شتاب برگشتم، تا این که در همان جاى قبلى که در آن نشسته بودم در پیش رویش ایستادم، وى جامه خود را که در اطرافش پیچیده بود از پشتش دورنموده فرمود: «ها، اینجا را که به آن مأمور شدهاى ببین»، من به پشتش نگاه نمودم مهرى را در پشت شانه وى مانند تخم کبوتر دیدم.
هیثمى (۲۳۵/۸-۲۳۶) مىگوید: رجال ابویعلى ثقهاند، رجال عبداللَّه بن احمد نیز ثقهاند. این حدیث را همچنین امام احمد، چنان که در البدایه (۱۵/۵) آمده روایت کرده، و صاحب البدایه گفته است: این حدیث، حدیث غریب است، در اسناد آن اشکالى وجود ندارد، و امام احمد آن را به تنهایى روایت نموده است. این را یعقوب بن سفیان، چنان که در البدایه (۲۷/۶) آمده، نیز روایت کرده است.
گفتگوى ابوسفیان با هرقل پادشاه روم
بخارى از ابن عبّاس (رضىاللَّه عنهما) روایت نموده که: ابوسفیان به او خبر داد که هرقل کسى را دنبال وى در حالى که با گروهى از قریش بود فرستاد – اینها براى تجارت به شام رفته بودند – و این هنگامى اتفاق افتاده بود که پیامبر ص با ابوسفیان و کفّار قریش قرارداد آتش بس بسته بود[۲] (ابوسفیان مىافزاید) آنها در حالى که در ایلیا (شهر قدس) اقامت داشتند نزد هرقل آمدند.
هرقل آنها را به مجلس خود فراخواند، و در اطرافش بزرگان روم قرار داشتند، بعد آنها را نزدیک خود خواست و مترجم را نیز طلب نموده گفت: کدام یکى از شما با این مردى که ادعاى نبوّت مىکند نسب نزدیکتر دارد؟ ابوسفیان مىگوید: گفتم من از جمله اینها با وى نسب نزدیکتر دارم، هرقل گفت: او را به من نزدیک سازید، و همراهانش را نیز نزدیک ساخته و در پشت سر وى قرار دهید، بعد از آن به مترجم خود گفت، به اینها بگو: من ازین مرد سئوال هایى مىکنم، اگر برایم دروغ گفت، شما دروغ وى را رد نمایید، (ابوسفیان مىافزاید) به خدا سوگند، اگر هراس این نمىبود که آنها مرا به دروغگویى متهم مىنمایند، حتماً درباره وى دروغ مىگفتم.
نخستین سئوال وى از من این بود که پرسید: نسب وى در میان شما چطور است؟ گفتم: او در میان ما از نسب عالى برخوردار است. پرسید: آیا این قول (ادعاى نبوت) را هیچ یکى از شما قبل از وى هرگز گفته است؟ گفتم: خیر. گفت: آیا هیچ یکى از پدرانش پادشاه بود؟ گفتم: خیر. پرسید: آیا اشراف مردم وى را پیروى نموده و یا ضعفاى شان؟ گفتم: بلکه ضعفاى آنها. پرسید: آیا آنها زیاد مىشوند یا کم؟ گفتم: بلکه زیاد مىشوند. گفت: آیا هیچ یکى از آنها به خاطر عدم رضایت از دینش بعد از پیوستن به آن، بر میگردد؟ گفتم: خیر. گفت: آیا وى را قبل از اینکه این چیزها را بگوید به کذب متهم مىنمودید؟ گفتم: خیر. پرسید: آیا وى غدر و خیانت مىکند؟ گفتم: خیر، ولى اکنون ما با وى داخل پیمان و معاهدهاى شدهایم، که نمىدانیم در آن ارتباط چه مىکند – ابوسفیان مىگوید: دیگر نتوانستم غیر از این کلمه چیزى به آن بیفزایم – هرقل پرسید: آیا با وى جنگ و قتال نمودهاید؟ گفتم: بلى، پرسید: قتال تان با وى چگونه بود؟ گفتم: جنگ در میان ما و او نوبتى است گاهى بر ما پیروز مىشود و گاهى ما بر وى پیروز مىشویم. هرقل پرسید: او شما را به چه امر مىکند؟ گفتم: مىگوید خداوند را به تنهایى عبادت کنید و به او چیزى را شریک نیاورید، و آنچه را پدران تان مىگویند، ترک کنید و ما را به نماز، صدق، عفاف و صله رحم دستور میدهد.
آنگاه به مترجم خود گفت: به او بگو: تو را از نسب وى پرسیدم، ادعا نمودى وى از نسب عالى در میان شما برخوردار است، همچنین پیامبران از میان بهترین نسب قوم خود مبعوث مىشوند. از تو پرسیدم: آیا این قول را هیچ یکى از شما قبل از وى گفته بود، متذکّر شدى؟ خیر. گفتم: اگر این قول را قبل از وى کسى گفته باشد، باز هم مىتوانستم بگویم وى مردى است که این قول را به تأسى از همان قولى که قبل از وى گفته شده مىگوید. از تو پرسیدم: که آیا هیچ یکى از پدرانش پادشاه بود، گفتى خیر اگر کسى از پدران وى پادشاه مىبود، مىگفتم: وى مردى است که پادشاهى پدرش را مطالبه مىکند، از تو پرسیدم: آیا وى را قبل از گفتن آنچه مىگوید، به دروغگویى متهم مىنمودید، متذکر شدى، خیر. بنابر این مىدانم، وى چنان نیست که دروغ بستن بر مردم را کنار بگذارد، و بر خداوند دروغ بندد. از تو پرسیدم: اشراف مردم از وى پیروى نمودهاند یا ضعفاى آنها، گفتى: ضعفاى آنان وى را پیروى نمودهاند، و همین ضعیفان پیروان پیامبران اند. ازتو پرسیدم: آیا آنها زیاد مىشوند یا کم، متذکر شدى: آنها زیاد مىشوند، و کار ایمان نیز همین طور است، تا این که تمام شود. از تو پرسیدم: آیا یکى از آنها به خاطر عدم رضایت از دینش پس از گرویدن به آن، دوباره بر مىگردد، گفتى خیر، و ایمان چون بشاشت و نورش در قلبها داخل گردد، مسلّماً که همین طور مىباشد. از تو پرسیدم: آیا وى غدر مىکند، گفتى خیر، و همچنین پیامران غدر و خیانت نمىکنند. از تو پرسیدم: شما را به چه دستور مىدهد؟ متذکر شدى که وى شما را دستور مىدهد، تا خداوند را عبادت کنید و به وى چیزى را شریک نیاورید، و شما را از عبادت بتها باز مىدارد، و به نماز و صدق و عفاف دستور مىدهد. اگر این چیزهایى را که تومى گویى راست باشد او جاى همین دو قدمم را مىگیرد. مىدانستم که وى ظهور مىکند، ولى گمان نمىبردم از میان شما باشد، و اگر مىدانستم که من به وى مىرسم، براى دیدارش هر رنجى را تحمل مىنمودم، و اگر نزدش مىبودم پاهایش را مىشستم.
بعد از آن نامه پیامبر خدا ص را که توسط دِحْیَه t به بزرگ بُصْرَى فرستاده بود، طلب نمود، و او آن را به هرقل تقدیم داشت که در آن چنین نوشته بود:
(بِسمِاللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ. مِنْ مُحَمَّد عَبْدِاللَّهِ وَ رَسُوْلِهِ اِلى هِرَقٌل عَظِیْمِ الرُّوْم، سَلاَمٌ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى، اَمَّا بَعْد: فَاِنّى اَدْعُوْک بِدَعَایَه الاِْسْلامِ، أسْلِمْ تَسْلِمْ یُوْءتِکَاللَّهُ أجْرَکَ مَرَّتَیْن. فَاِنْ تَوَلَیْتَ فَاِنَّ عَلَیْکَ اِثْمَ الاَرِیْسِیِیْن. وَ (یَا أَهْلَ الکِتَابِ تَعَالَوا اِلى کَلِمَه سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ اَلَّا نَعْبُدُ اِلاَّ اللَّهَ، وَ لَا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً، وَ لَا یَتَّخِذُ بَعْضُنَا بَعْضاً اَرْبَاباً مِنْ دُوْنِ اللَّهِ، فَاِنْ تَوَلَّوا فَقَولُوا اشْهَدُو ا بِاَنَّا مُسْلِمُون).
«به نام خداى بخشاینده مهربان. از محمّد بنده و رسول خدا به هرقل بزرگ روم، سلام بر کسیکه از هدایت پیروى نماید، اما بعد: من تو را به دعایه اسلام دعوت مىکنم، اسلام بیاور تا در امان باشى، و خداوند اجرت را برایت دو برابر مىدهد. ولى اگر روى گردانیدى، بر تو گناه اَرِیْسِیِیْن است[۳] و: «اى اهل کتاب! بیایید به سوى سخنى که میان ما و شما مشترک است، این که جز خداند یگانه را نپرستیم، و چیزى را شریک او قرار ندهیم، و بعضى از ما بعضى دیگر را غیر از خدا، پروردگار نگیرد، اگر سر بر تابند، بگویید: گواه باشید که ما مسلمانانیم»[۴]
ابوسفیان مىگوید: چون هرقل این چیزها را گفت، و از خواندن نامه فارغ گردید، شور و هیجان نزدش زیاد شد، صداها بلند شد و ما از آن مجلس بیرون کرده شدیم، – بعد از بیرون شدن – براى همراهانم گفتم: کار ابن ابى کَبْشَه[۵] به جایى رسیده که پادشاه بنى اصفر (پادشاه روم) از وى مىهراسد!! پس از آن من متیقن بودم که وى حتماً غالب شدنى است، تا این که خداوند (جل جلاله) اسلام را در نهادم قرار داد (و مسلمان شدم).
راوى مىافزاید: ابن ناطور نگهبان (که امیر ایلیا و رفیق هِرَقْل، و در عین حال اُسْقُف نصاراى شام نیز بود،) مىگوید: هرقل وقتى به ایلیا آمد، یک روز صبح بسیار غمگین و رنجور از خواب برخاست، آنگاه بعض فرماندهان جنگى به او گفتند: امروز ما چهره تو را ناراحت و ملول احساس مىکنیم. ابن ناطور مىگوید: هرقل عالم به علم نجوم بود، و به ستارهها نظر مىکرد. هنگامى که این سئوال را از وى نمودند براى آنها گفت: من چون به ستارگان دیدم دانستم، پادشاهى که ختنه کردن نزدش رایج است ظهور نموده، آیا مىدانید که از این قومها کى ختنه مىکند؟ به او گفتند: جز یهود دیگر کسى ختنه نمىکند، و شأن آنها تو را آنقدر به تشویش نسازد. براى امیران شهرهاى کشورت بنویس تا یهودیانى را که در آنجاها سکونت دارند به قتل رسانند. در حالى که آنها درین کار مشغول بودند مردى نزد هرقل آورده شد که وى را پادشاه غَسَّان فرستاده بود، و به آنها خبر پیامبر خدا ص را رسانید. هنگامى که هرقل این خبر را از وى شنید به افراد خود گفت: بروید ببینید که آیا وى ختنه شده هست یا خیر؟ آنها این مرد را دیدند و براى هرقل خبر دادند که وى ختنه شده است و او را از عرب پرسید، پاسخ داد: آنها نیز ختنه مىکنند. آنگاه هرقل گفت: این پادشاه همین امت است که ظهور نموده. بعد هرقل براى یکى از دوستان خود که در رومیه قرار داشت – و چون وى عالم بود – نامهاى نوشت، و خود به طرف حِمْص حرکت نمود، هنوز به حمص نرسیده بود و یا از آن حرکت نکرده بود که نامه رفیقش رسید، و با نظر هِرَقْل در ظهور نبى موافق بود و بر این تاکید داشت که همین شخص نوظهور نبى است. هرقل به این صورت بزرگان روم را در یکى از قصرهاى خود در حِمْص جمع کرد، سپس هدایت داد